نمی دانم که در میان همه دلتنگی هایم از چه بگویم، فقط می دانم که دلتنگی ها و تنهایی ها بهترین رفیق و همدمم شده اند.به قول شاعر باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
اما نمی دانم نقش تو در این وسط چیست؟ کجایی که نیستی؟ درست زمانی که دلم هواتو می کنه و یا به عطوفت صدا و نگاه گرم و مهربانت نیاز دارم نیستی. اما از قضا همنگامی که من در اوج کار و گرفتاری هستم تو وقت آزاد داری. اما گاهی هم که مرا فراموش می کنی مث امشب و یا خیلی وقتای دیگه. الان ساعت حدود 12 شب هست و من هنوز بیدارم و منتظرم تا که تو بیدار بشی و از طرفی می دانم که صبح زود باید کلاس بری نمی دانم رفتی و مرا در نظر نیاوردی و یا شاید بخاطر عروسی دیشب خواب موندی؟
نمی دونم برا نماز صبح بیدار شدی یا نه ؟
آیا کسی که من او را زهرای زمانه می خوانم نمازش از دست می رود؟
امیدوارم که این طور نباشد.
امشب همه عکسای گذشته مون رو نگاه کردم، چه خاطرات خوب و بدی که زنده نشدند .........
راستی بهم قول داده بودی که یوزر و پس فیس بوکای متروکه تو برام پیدا کنی چی شد ؟ نکنه باز سرکارم؟
بهر حال امشب حال خوشی ندارم شاید رفتم بیرون هوای به ریه هام زدم یه هوای تازه و سعی می کنم که بیدار بمونم تا ببینم کی وقتت برا من ازاد میشه
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود گه گوشه ی چشمی به ما کنند؟
م مثل تنهایی
برچسب:
نویسنده: یاسین رفیعی